تبليغاتX
شعرهاو عکسهای خسته

شعرهاو عکسهای خسته

باریک بازی

کافی نت یاهو

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons      کافی نت یاهو               
 
    کافی نت                                Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons   یاهو                                     Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
       میدان تختی خ ابن سینا 

۳۵۰۰۱۶۸                                 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
محیطی آرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:42  توسط ارسطو  | 

ناله دل خسته

تا به حال شده اشك توي چشماتون حلقه بزنه ، اما نتونين اشك بريزين ؟ تا بحال شده يه

 

فرياد تو گلوتون موج بزنه اما نتونين داد بزنين ؟ تا بحال شده دلتون ازغم غوغاباشه اما

 

قايمش كنين؟تا بحالاشده بخنديد ولي دلتون غمهارو پنهون نكنه مجبور بشين با سيلي

 

صورتتونو سرخ نگه دارين؟ تا بحال شده بغضوتونو نگه دارين ؟ تا بحال شده دلتون پر از غصه

 

باشه ، برين به گدايي يه دل ، كه بياد و غصه هاتونو بشنوه؟ خيلي سخته ، اون كسي كه

 

بيشتر از همه دوستش داري فكر كنه سر كارش گذاشتي ... وتازه نتونين ثابت كني يا باورت

 

نكنه بهت يه چيزهايي رو نسبت بده كه واقعيت ندارن..ازتو گله بكنه....بدون اينكه خيلي

 

چيزهارو ندونه...تازه بدون گفتن هيچي تو رو تو دنياي زيبا ي كه با هم ساختين يهوتنهات

 

بذاره ويه شوكي بهت وارد كنه كه روزو شبت يكي بشه اگه بهم مي گفت چي

 

شده .....خيلي سخته خيلي سخته كاش خداحافظي مي كرد ......اينو مي دونم كه عمر

 

خوشبختي ما اگر كم بود اما كفاف عمرمن رو مي ده من واسه اونيكه خيلي دوسش دارم

 

هر جا كه باشه بهترين آرزوها رو دارم يعني خوشبختي و سلامتي مواظب خودت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 7:29  توسط ارسطو  | 

عشق

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 13:38  توسط ارسطو  | 

وفا هم خوبه ادم داشته باشه

 

چگونه توانستی پیمانی را که با خونمان بسته بودیم و با اشکهایمان غسل داده بودیم بشکنی.

براستی اینهمه بی وفایی را از که به ارث بردی . هرگز تصور آن رانمی کردم که سادگی دلم روزی بلای لاعلاج جانم شود .

الحق که با تمام قدرت کمرم را شکستی و خنجر زهر اگینت را نه از مقابل بلکه از پشت بر نهاد بی  گناهم فرو بردی.

                                                           گناه من تنها این بود

                                                                        که عاشقت بودم .

                                                                 عشق پاکی که به تو داشتم

                                      خودم را نیز متحیر می کرد

                      اما افسوس تو پاک بودن را نیز از من گرفتی

حتی زجه های شبانه ام نیز بر دل فولادینت اثری نگذاشت افسوس که بدون اینکه مرا از درون بشناسی ترکم کردی

که اگر شناخته بودی هرگز مرا به زندان ابدی نمی فرستادی . با اینکه گناهت را تا اخرین لحظه عمرم نخواهم بخشید

اما باز هم می گویم عاشقت هستم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:50  توسط ارسطو  | 

اقبال

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:49  توسط ارسطو  | 

عشق

 

 

ای تجلی عشق
اینه رنگ دلواپسی
چشم های منتظر
در تمنای نگاه مهربان توست
دل بارانی ام
بی تو بی فروغ و سرد است
مرا از ژرفای سیاهی
به انتهای نور رسان
میدانم عشق
خورشید جاودان حضور توست

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:48  توسط ارسطو  | 

نصیحت اگه بشه به اون گفت

خواهی که جهان با کف اقبال تو باشد . . . خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

 

سازنده ترین کلمه گذشت است

پر معنی ترین کلمه ما است

عمیق ترین کلمه عشق است

بی رحم ترین کلمه تنفر است

سرکش ترین کلمه هوس است

خودخواهانه ترین کلمه من است

ناپایدارترین کلمه خشم است

بازدارنده ترین کلمه ترس است

با نشاط ترین کلمه کار است

پوچ ترین کلمه طمع است

وشن ترین کلمه امید است

ضعیف ترین کلمه حسرت است

تواناترین کلمه دانش است

محکم ترین کلمه پشتکار است

سمی ترین کلمه غرور است

سست ترین کلمه شانس است

شایع ترین کلمه شهرت است

لطیف ترین کلمه لبخند است

حسرت انگیزترین کلمه حسادت است

ضروری ترین کلمه تفاهم است

سالم ترین کلمه سلامتی است

اصلی ترین کلمه اطمینان است

بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است

دوستانه ترین کلمه رفاقت است

ستاره ی درخشان من

عشق ما را فراموش کرده ای

زیباترین کلمه راستی

زشت ترین کلمه دورویی

ویرانگرترین کلمه تمسخر

موقرترین کلمه احترام

آرام ترین کلمه آرامش

عاقلانه ترین کلمه احتیاط

دست وپاگیرترین کلمه محدودیت

سخت ترین کلمه غیرممکن

مخرب ترین کلمه شتابزدگی

تاریک ترین کلمه نادانی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 10:23  توسط ارسطو  | 

عکس های خنده دار

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:47  توسط ارسطو  | 

شعر قشنگی حتما" که نباید عنوان داشته باشه

 
 
ز حد بگذشت مشتاقي  و  صبـر  اندر غمت يارا
به وصل خود دوايي كن دل ديوانهء ما را
 
عـلاج  درد مشـتاقان  طبيـب  عام  نشناسـد
مگـر ليلي كند درمان غم مجنون شيدا را
 
گرت  پرواي  غمگينـان نخواهد  بود  و مسكينان
نبايستي نـمود اول بـما آن روي زيبا را
 
چو بنمودي و بربودي  ثبات  از عقل و صبر از دل
ببايد چاره‌اي كردن كنون، آن ناشكيبا را
 
مرا سوداي بت  رويان نبودي  پيش  از اين  در سر
وليكـن تا تو را ديدم گُزيدم راه سودا را
 
مـراد ما وصـال توست  از  دنيـا  و از عقبـي
وگرنه، بـي شما  قدري ندارد دين دنيا را
 
چنان مشتاقم اي دلبـر كه گر  روزي  به ديدارت
برآيد  از دلـم آهي بسوزد  هفت دريا را
 
بيـا تا  يك زمان امروز خوش  باشيم در خلـوت
كه  در عالم  نميداند كسي  احوال  فردا را
 
سخن شيرين هـمي گويد  به  رغم  دشمنان سعدي
ولي بيمار استسقا چه داند  ذوق حلوا را؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:40  توسط ارسطو  | 

گنج نهان

بر در میکده با آه وفغان آمده ام
از دغل بازی صوفی به امان آمده ام
 
شیخ را گو که در مدرسه بر بند! که من
زین همه قال و مقال تو   به جان آمده ام
 
سَرِ خُم باز کن ای پیر که در  درگه تو
با شعف، رقص کنان، دست فشان آمده ام
 
گِرهی  باز نگردد مگر از غمزه ی یار
بر درش با تن شوریده، روان آمده ام
 
همه جا خانه ی یار است که یارم همه جاست
پس ز بتخانه سوی کعبه چرا آمده ام
 
رتز بگشا و گره باز  و معمّا حل کن!
که از این بادیه بی تاب و توان آمده ام
 
تا که از هیچ کنم کوچ بسوی همه چیز
بوالهوس در طمع گنج نهان آمده ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:50  توسط ارسطو  | 

شعر خوکشل

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو             و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن        وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه‌ها هفت آب شو از کينه‌ها      وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي          گر سوي مستان مي‌روي مستانه شو مستانه شو
انديشه‌ات جايي رود وآنگه تو را آن جا کشد          ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل‌هاي ما               مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه         ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کي دوشاخه چون رخي تا کي چو بيذق کم تکي   تا کي چو فرزين کژ روي فرزانه شو فرزانه شوحيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو        و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن       وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه‌ها هفت آب شو از کينه‌ها    وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي         گر سوي مستان مي‌روي مستانه شو مستانه شو
انديشه‌ات جايي رود وآنگه تو را آن جا کشد        ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
قفلـي بود ميل و هوا بنهاده بر دل‌هاي مـا               مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه ور    زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کي دوشاخه چون رخي تا کي چو بيذق کم تکي   تا کي چو فرزين کژ روي فرزانه شو فرزانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن     وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه‌ها هفت آب شو از کينه‌ها   وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي        گر سوي مستان مي‌روي مستانه شو مستانه شو
انديشه‌ات جايي رود وآنگه تو را آن جا کشد        ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل‌هاي ما             مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه        ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کي دوشاخه چون رخي تا کي چو بيذق کم تکي   تا کي چو فرزين کژ روي فرزانه شو فرزانه شو

__________________________________________________

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:38  توسط ارسطو  | 

این شعر و خودم خیلی دوست دارم میزارمش شما هم بخونید

کوچه
 
 
،بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه  گذشتم
،همه تن چشم شدم، خيره بدنبال تو گشتم
،شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
.شدم آن عاشق ديوانه  كه بودم
 
در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
:عطر صد خاطره پيچيد
 
يادم آمد كه شبي با هم از آن  كوچه گذشتيم
پرگشوديم  و در آن خلوت   دلخواسته  گشتيم
.ساعتي بر  لب آن جوي  نشستيم
 
.تو همه راز جهان  ريخته در چشم سياهت
.من همه، محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته  در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل   و  سنگ
همه دل  داده  به آواز شباهنگ
 
:يادم آيد: تو بمن گفتي
!از  اين عشق  حذر  كن-
،لحظه اي  چند بر اين آب نظر كن
،آب، آيينه عشق گذران است
،تو كه امروز نگاهت به نگاهي  نگران است
!باش فردا، كه  دلت با دگران است
!تا فراموش  كني، چندي از اين شهر سفر  كن
 
با تو گفتم: حذر از عشق !  - ندانم
،سفر از پيش تو، هرگز نتوانم
،نتوانم
 
روز اول كه دل من به تمناي  تو پر زد
چون كبوتر  ، لب بام تو نشستم
...تو  بمن سنگ  زدي، من نه رميدم، نه گسستم
 
باز گفتم  كه: تو صيادي  و من آهوي دشتم
تا   بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
!حذر از  عشق ندانم، نتوانم
 
 اشكي  از شاخه فرو ريخت
...مرغ شب، ناله  تلخي  زد و بگريخت
 
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
 
يادم آيد كه:  دگر از تو جوابي نشنيدم
.پاي  در دامن  اندوه  كشيدم
.نگسستم؛ نرميدم
 
،رفت در ظلمت  غم، آن شب و شبهاي  دگر  هم
،نه گرفتي  دگراز عاشق آزرده خبر هم
...نه كني  ديگر از آن كوچه  گذر هم
 
!بي  تو  اما به چه حالي  من از آن  كوچه  گذشتم
 
از فريدون  مشيري
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:26  توسط ارسطو  | 

دوست دخترش اره تعجب نداره

                                                                      

                                                     فابرین بارتز

                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9:12  توسط ارسطو  | 

ادامه عکسهای قبلی دوست دختر های بازیکن ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:18  توسط ارسطو  | 

ای بابا چی بگم

سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می  داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:45  توسط ارسطو  | 

فال نیک

فال نیک
 
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
 
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
 
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
 
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
 
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصلۀ قیل و قال کو؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:44  توسط ارسطو  | 

چند تا فلش خوب و سرگرم کننده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:42  توسط ارسطو  | 

حقوق مرد ها

بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين‌ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن‌هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده‌ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد، همه «1» خواهد بود:
1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟
1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر سئوال نكنيد!
1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!
1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!
1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟
1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نــه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!
1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌
1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!
1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌
1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!
1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!
1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟
1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!
1- وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــيم!
... همين
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:40  توسط ارسطو  | 

کویر تنهایی

دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...                       
 
Upgrade your email with 1000's of cool animations                           Upgrade your email with 1000's of cool animations                        Upgrade your email with 1000's of cool animations
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:38  توسط ارسطو  | 

باران

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛

رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!

و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!

..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:37  توسط ارسطو  | 

پاییز

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:37  توسط ارسطو  | 

هیچ

یک ذره بودی ،
            هیچ بودی ...
                    نه ماه گذشت  ،  نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
                                افتادی تو گهواره ،
                                   چشمات نمی دید ،
                                          گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
                                                       دستات نمی گرفت ،
                                                 مغزت کار نمی کرد ،
                                                    هیچ چی نمی فهمیدی ،
                                                     هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،                                                      
   چشمات نمی بینه ،
      گوشات نمی شنوه ،                                                    
             پاهات نمی ره ،
           دستات نمی گیره ،
        مغزت دیگه کار نمی کنه .
          هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
             هیچ کس را باز نمی شناسی ،
                تو بسترت افتاده ای ...
                              بعد می میری ،
                           میگذارنت تو دل زمین ،
            باز خاک می شی ،
                            از تو هیچ چی نمی مونه ،
                                                 "تو" می مونی ،
                                                     آدمیزاد دور میزنه ،
              مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
         آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
                                                هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
  از تو چیزی که می مونه :
             کاری که کردی می مونه ،
                   هر کاری کردی می مونه ،
                             ... کاری اگر کردی ، می مونی ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:36  توسط ارسطو  | 

جغرافیای خانمها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:36  توسط ارسطو  | 

دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:35  توسط ارسطو  | 

قشنگه همین

بار الها!
آن گاه که با نجوای غریبانه ی ندبه هم نوا می شویم، آن گاه که شبنم اشک های انتظار گونه هایمان را نوازش می دهد و آن گاه که نام شیرین «مهدی موعودت» آرام بخش دل های بیقرارمان می شود از تو می خواهیم که صبوری و ایمان اهل انتظار را نصیبمان فرمایی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:35  توسط ارسطو  | 

عشق

عشق یعنی یک جهان دلبستگی
عشق یعنی بی نهایت خواستگی
عشق یعنی با تو خواندن از جُنون
عشق یعنی سوختن ها از درون
عشق یعنی با خودت بیگانگی
عشق یعنی یک جهان دیوانگی
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی چشم سر را دوختن
عشق یعنی همچو شمعی سوختن
عشق یعنی یک نِیِِستان عاشقی
عشق یعنی یک گلستان رازقی
عشق یعنی دل تراشیدن ِز ِگل
عشق یعنی گم شدن در باغ ِ دل
عشق یعنی گل شدن در ِبین خار
عشق یعنی روشنی در شام تار
عشق یعنی یک ستاره نزدِ ماه
عشق یعنی با تو اُفتادن به راه
عشق یعنی سایه ی ِ سنگین ِ غم
عشق یعنی با تو رفتن تا عَدم
عشق یعنی چشم های ِ انتظار
عشق یعنی اَشکهای ِ آشکار
عشق یعنی تو ملامت کُن مَرا
عشق یعنی می ستایم من تو را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:34  توسط ارسطو  | 

زندگی نمی دونی چیه خوب بخون تا بدونی


زندگي چيست؟
زندگي خواب خوش خاطره هاست
زندگي اشكي و از ديده جداست

زندگي نقش درون كف دست

درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پينه به پيشاني و دست


 
زندگي در گذر حادثه ها ست
زندگي آنچه كه مي آيد و چون مي گذرد
عشق و اميد و وصال

گذر هفته و سال
ذكر همه خوبيهاست
 
   زندگي چرخ بزرگيست كه با اشك زمان
      شدت ضربه شلاق و ستم
        آه صد كودك غمخواريتيم

          پا به دل مي نهد و ميگردد
                        پاك
       زندگي
چون عابر خسته ز راه

از رهي مي رسد و مي گذرد

 
گاه ارابه غم

  گاه فانوس شفق
     مي كند رنگ طبيعت خونين
       مي زند رنگ به رخسار زمان

 
زندگي وصل دو دلدار به هم

همچو پيوند دو قلب كوچك

گذر خاطره و گشت و گذار
سفر از باغ به باغ
سخن ديده به دل
خوردن شهد سخن از لب يار


 
زندگي خواه خوشي خواه بدي

از رهي مي رسد و مي گذرد

 
زندگي خنده روي لب ماست

آنچه او قسمت ما كرد بجاست

 
بعد از اين فلسفه پردازيها
  مي توان گفت به شيريني قند

     ميتوان بانگ زد اين جمله بلند
      
زندگي خواب خوش خاطره هاست
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:33  توسط ارسطو  | 

محبوس

 
محبوس
 
افسوس، که این عمرِ به افسوس گذشته
چون شبروی، از سایه ی کابوس گذشته
 
دزدانه در این تیره سرا، از نظر خلق
با شعله ی بی رنگ، چو فانوس گذشته
 
ای صبح سعادت، به من این شام سیه فام
همراه یکی کوکب منحوس گذشته
 
واعظ چه کشی عربده، کاین زندگی تلخ
از من به تعب، وز تو، به سالوس گذشته
 
مرغان سبکبال چمن را خبری نیست!
ز آن عمر، که بر طوطی محبوس گذشته
معینی کرمانشاهی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:33  توسط ارسطو  | 

خدا

ــــــــــــــــــــــ
الهی!
ای خدایی که به اشارتی، عشق می آفرینی و شاخه های یأس و نومیدی را می خشکانی و ستاره ی امید و نور ایمان را در قلب ها روشن می سازی.با جرعه ای از عشق آسمانیت دل های مارا بی تاب سجده های شور انگیز نماز کن و آرامش آبی مهرورزانت را عطایمان
فرما
 
 
ــــــــــــــــــــــ

 
  خداوندا!

 
دیدگانم لبریز است از اشتیاق دیدار با نگاه مهربان آموزگارانم و در آرزوی بوسه ای عاشقانه ام تا بز دستانی زنم که مشق های سیاهم را خط می زد و نام روشن تورا هجی می کرد پس، از تو می خواهم که جان و اندیشه زیباتر از بهار اورا به بهشت نیکوکارانت پیوند زنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:32  توسط ارسطو  | 

بهانه های پسرانه

ده تا از بهترين بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!
1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (يعنی:خيلی زشتی!)
2- فاصله سني‌مون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)
3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)
5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
6- من با خانمهای همکارم بيرون نمی‌رم. (يعنی:خيلی زشتی!)
7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)
8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)
9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)
10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:31  توسط ارسطو  |